‍ نسل سوخته (داستان واقعی)
قسمت۴۳

با همه وجود فریاد زد …
ـ همون جا وایسا …
پای بعدیم بین زمین و آسمان خشک شد … توی وجودم محشری به پا شده بود …
از دومین فریاد آقا مهدی … بقیه هم بیدار شدن … آقا رسول مثل فنر از ماشین بیرون پرید …
چند دقیقه نشستم … نمی تونستم چشم از استخوان شهدا بردارم … اشک امانم نمی داد …
ـ صبر کن بیایم سراغت …
ترس، تمام وجودشون رو پر کرده بود … علی الخصوص آقا مهدی که دستش امانت بودم …

ـ از همون مسیری که دیشب اومدم برمی گردم …
گفتم و اولین قدم رو که برداشتم ..
با هر قدمی که برمی داشتم … اونها یک بار، مرگ رو تجربه می کردن … اما من خیالم راحت بود … اگر قرار به رفتن بود… کسی نمی تونست جلوش رو بگیره … اونهایی که دیشب بیدارم کردن و من رو تا اونجا بردن … و گم شدن و رفتن ما به اون دشت … هیچ کدوم بی دلیل و حکمت نبود…
چهره آقا رسول از عصبانیت سرخ و برافروخته بود … سرم رو انداختم پایین … هیچ چیزی برای گفتن نداشتم … خوب می دونستم از دید اونها … حسابی گند زدم … و کاملا به هر دوشون حق می دادم … اما احدی دیشب … و چیزی که بر من گذشته بود رو … باور نمی کرد …

آقا رسول با عصبانیت بهم نگاه می کرد … تا اومد چیزی بگه… آقا مهدی، من رو محکم گرفت توی بغلش … عمق فاجعه رو … تازه اونجا بود که درک کردم … قلبش به حدی تند می زد که حس می کردم … الان قفسه سینه اش از هم می پاشه …

تیمم کرد و ایستاد کنار ماشین … و من سوار شدم …
ـ آخر بی شعورهایی روانی …
چند لحظه به صادق نگاه کردم … و نگاهم برگشت توی دشت …
ایستاده بودن بیرون و با هم حرف می زدن … هوا کاملا روشن شده بود … که آقا مهدی سوار شد …
ـ پس شهدا چی؟ …
نگاهش سنگین توی دشت چرخید …
ـ با توجه به شرایط … ممکنه میدون مین باشه … هر چند هیچی معلوم نیست … دست خالی نمیشه بریم جلو … برای در آوردن پیکرها باید زمین رو بکنیم … اگر میدون مین باشه … یعنی زیر این خاک، حسابی آلوده است … و زنده موندن ما هم تا اینجا معجزه … نگران نباش … به بچه های تفحص … موقعیت اینجا رو خبر میدم …

آقا رسول از پشت سر، گرا می داد … و آقا مهدی روی رد چرخ های دیشب … دنده عقب برمی گشت … و من با چشم های خیس از اشک … محو تصویری بودم که لحظه به لحظه … محو تر می شد …
بهترین سفر عمرم تمام شده بود … موقع برگشت، چند ساعتی توی دوکوهه توقف کردیم … آقا مهدی هم رفت … هم اطلاعات اون منطقه رو بده … و هم از دوستانش … و مهمان نوازی اون شب شون تشکر کنه … سنگ تمام گذاشته بودن … ولی سنگ تمام واقعی … جای دیگه بود …
دلم گرفته بود و همین طوری برای خودم راه می رفتم و بین ساختمان ها می چرخیدم … که سر و کله آقا مهدی پیدا شد … بعد از ماجرای اون دشت … خیلی ازش خجالت می کشیدم … با خنده و لنگ زنان اومد طرفم …
می دونستم اینجا می تونم پیدات کنم …
ـ یه صدام می کردید خودم رو می رسوندم … گوش هام خیلی تیزه …

ـ توی اون دشت که چند بار صدات کردم تا فهمیدی … همچین غرق شده بودی که غریق نجات هم دنبالت می اومد غرق می شد …
ـ شرمنده …
بیشتر از قبل، شرمنده و خجالت زده شده بودم …
ـ شرمنده نباش … پیاده نشده بودی محال بود شهدا رو ببینم … توی اون گرگ و میش … نماز می خوندیم و حرکت می کردیم … چشمم دنبال تو می گشت که بهشون افتاد …
و سرش رو انداخت پایین … به زحمت بغضش رو کنترل می کرد … با همون حالت … خندید و زد روی شونه ام …
ـ بچه های شناسایی و اطلاعات عملیات … باید دهن شون قرص باشه … زیر شکنجه … سرشونم که بره … دهن شون باز نمیشه … حالا که زدی به خط و رفتی شناسایی … باید راز دار خوبی هم باشی … و الا تلفات شناسایی رفتن جنابعالی … میشه سر بریده من توسط والدین گرامی …

خنده ام گرفت … راه افتادیم سمت ماشین …
ـ راستی داشت یادم می رفت … از چه کسی یاد گرفتی از روی آسمون … جهت قبله و طلوع رو پیدا کنی؟ …
نگاهش کردم … نمی تونستم بگم واقعا اون شب چه خبر بود … فقط لبخند زدم …
ـ بلد نیستم … فقط یه حس بود … یه حس که قبله از اون طرفه …
اتاق پر بود از پوستر فوتبالیست ها و ماشین … منم برای خودم از جنوب … چند تا پوستر خریده بودم … اما دیگه دیوار جا نداشت … چسب رو برداشتم …چشم هام رو بستم و از بین پوسترها … یکی شون رو کشیدم بیرون … دلم نمی خواست حس فوق العاده این سفر … و تمام چیزهایی رو که دیدم بودم … و یاد گرفته بودم رو فراموش کنم …

️ادامه دارد..

tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A